![]() |
![]() |
|
| تابیکران خویشم گامی دگر نماندست.....................آغوش مهر بگشا،ای راز روزگاران |
|
فهمیدین چی شد؟ من برگشتم !!! با هزار امید و آرزو ساک و چمدونم رو گذاشتم روی کولم و رفتم. رسیدم دم در دانشگاه که در اولین برخورد حس کردم یه چیزی محکم خورد توی فکم. یعنی وقتی با نگهبان درب اصلی سلام کردم گفت " واسه چی اومدی؟ برو اول مهر بیا !!!" همون موقع بود که درد فکم شروع شد. واقعا که دست این مسئولین دانشگاه و وزارت علوم درد نکنه. اینجوری به یه دانشجوی خوب و منظم! درس اخلاق و انضباط می دن. یه بارم که مثل بچه آدم پاشدیم رفتیم دانشگاه خوب مزد بچه مثبتی و پاچه خواری مونو دادین. دستتون درد نکنه. هیچی دیگه... یه ده یازده روزی اضافه مهمون بابا و ننه مونیم!! بنده های خدا خیال کرده بودن از دستمون راحت شدن!! ............................................... ... کاغذ مچاله ... ... کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد . ... کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد ؟ ... کسی آمد که حرف عشق رو با ما زد ! ...............................................
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
برای آخرین پست چیزی تو قلب من نیست دارم می رم بمونم یکی دو ماه که کم نیست همیشه آپ می کردم اما کسی نمی دید ! به من بگید که این بار من رو تحویل می گیرید !! ................................. خداحافظی گریه در یک غروبه ِ خداحافظی رنگ دشت جنوب ِ خداحافظی غم توی کوله بار ِ خداحافظی دیدن یک قطار ِ ...................................... ... کاغذ مچاله ... ... " می گه وجود جهانی که آدمهای حقیقتا آزادش همیشه بر طریق صواب باشند منطقا امکان پذیره و خداوند اگر..."دست هاش را از حرکت ایستاند." و خداوند اگر واقعا قادر مطلق بود می تونست هر وضعیت امور منطقا ممکنی رو محقق کنه" پیرزن گره روسری اش را محکم کرد و چادرش را سر کرد. دانیل دست راستش را بالا آورد و گذاشت روی میز. انگشت اشاره اش را گذاشت جلو مورچه و با تلنگری مورچه را انداخت جلو چشمهاش. مورچه باز دور شد. با صدایی که از او انتظار نمی رفت فریاد کشید:" پس چرا ابن کار رو نکرد؟ چرا این وضعیت مطلوب منطقا ممکن رو محقق نکرد؟" پیرزن گفت:"قوری چای آماده ست. وقتی خوردی بگذارش روی سماور گرم بمونه." دانیال صدایش را پائین آورد. آنقدر پائین که خودش هم به زحمت صدای خودش را می شنید." توی اون وضعیت مطلوب منطقا ممکن ، گیس های تو هیچ وقت سفید نمی شد. آبجی طوبا هیچ وقت بچه ش رو سقط نمی کرد. بابا نمی مرد. کله ی من هیچ وقت این جوری کج و کوله نمی شد."… از کتاب "استخوان های خوک و دست های جذامی" نوشته ی "مصطفی مستور"........................................................................................................................از این به بعد احتمالا منو هر ماه یک بار ملاقات می کنید. شایدم نکنید ! کسی چه می دونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
…در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد در سرود نرم رود خون گرم زندگی جوشیده بود نوشخند مهر آب آبشار آفتاب در صفای دشت من کوشیده بود شبنم آن دشت از پاکیزگی گوییا خورشید را نوشیده بود… |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مازیار ناظمی سایت رسمی مصطفی مستور مرکز کد آهنگ برای وبلاگتون آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|