![]() |
![]() |
|
| تابیکران خویشم گامی دگر نماندست.....................آغوش مهر بگشا،ای راز روزگاران |
|
اما من هر لحظه و همه جا به دنبال تو می گردم در هر چشمی به دنبال عکس چشمان تو می گردم وقتی که باران می بارد درون هر قطره ی باران به دنبال چشمان زیبای تو می گردم ... کاغذ مچاله ... ... به سمت عشق رفتی از غم نان سر درآوردی زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی در این پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر روزی دری بر تخته خورد و از خیابان سر درآوردی و می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته ست بخوان آن را دوباره شاید از آن سردرآوردی "مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین" چه پیش آمد که از شعر زمستان سردرآوردی ... از حسین قریبی از کتاب " کتاب شعر جوان کاشان" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
از خانه بیرون می روم در کوچه ها صدای مرگ می آید به گمانم رسیده وقت رفتن
قدم برمیدارم - ولی آهسته چون نسیمی گرم- از دورها بانگ و نوای هجران می رسد از پشت سر صدائی بلندتر از دیوار کوچه هم قد سرو و کاج ها می گوید "ای مسافر وقت هجران است بیا". بر می گردم پشت سرم کسی نیست دوباره شروع می کنم قدم های آهسته همراه کمی ترس ادامه می دهم اما این بار صدا بلند تر از قبل نزدیکتر از قبل از همه سو می آید و ترس می آید لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر - نمی دانم- چرا این کوچه تمام نمی شود؟! شروع می کنم به دویدن با همه ی توان می دوم بی فایده است کوچه انتهائی ندارد... ........................................................ ... کاغذ مچاله ... ... به عشق کوش که تا در دل تو ره نکند نه ماجرای وجودی نه وحشت عدمی شکار شد دل رعدی به یک نگاه و حذر ز شیر گیری چشمان آهوی حرمی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
دستهایم پشت سرم صورتم رو به سقف خیره به مهتابی های اتاق روی تخت خوابیده ام غرق در افکار زودگذر
یاد خاطرات گذشته - سفرهای شاد یک روزه جمعه های خلوت و پختن غذا- در سرم چون موج شناورند! اضطراب قرار روز دوشنبه فکر امتحان روز پنج شنبه مرور کارهای روز بعد طوفانی از کارهای نکرده اند! ناگهان از بیرون صدایم می زنند خاطرات را فراموش می کنم فکرها را پاره پاره می کنم به سمت پنجره می روم... ........................................ ... کاغذ مچاله ... ... وارد شد و بدون مقدمه گفت:"آقا، دو تا نون بهم بدین!" نانوائی خیلی شلوغ بود و همان لحظه همهمه ای بوجود آمد. نفر اول صف گفت:" بابا، بنده خدا دو تا نون که بیشتر نمی خواد، بذارید بگیره بره!" هنوز حرفش تمام نشده بود که یک نفر از میانه ی صف فریاد زد :"چی می گی آقا، یه ساعته توی صفیم ، بیکار که نیستیم، ای بابا..." در همین حین در انتهای صف غوغائی بر پا شد . هر کس حرفی می زد. یکی فریاد می زد یکی غرولند می کرد و.... چند لحظه بعد آن شخص دیگر در نانوائی نبود ولی همهمه هنوز ادامه داشت! .................................... منبع : ذهن مشغول یک آدم بـیکار!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
شرمندم به خدا یه چند وقت این قالب رو تحمل کنین تا بتونم قبلی رو درستش کنم هر کاری کردم خرابیش درست نشد به بزرگیتون ببخشید ............................... ... کاغذ مچاله ... ... بازش کردم سفید بود سرکاری بود |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط 64 |
|
|
سرم خیلی شلوغه، وقت ندارم ............................ ... کاغذ مچاله ... ... * فیلم سینمایی " مظنونین همیشگی " با بازی " کوین اسپیسی" جمعه ساعت 20:40 از شبکه 4 *
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
…در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد در سرود نرم رود خون گرم زندگی جوشیده بود نوشخند مهر آب آبشار آفتاب در صفای دشت من کوشیده بود شبنم آن دشت از پاکیزگی گوییا خورشید را نوشیده بود… |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مازیار ناظمی سایت رسمی مصطفی مستور مرکز کد آهنگ برای وبلاگتون آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|