![]() |
![]() |
|
| تابیکران خویشم گامی دگر نماندست.....................آغوش مهر بگشا،ای راز روزگاران |
|
در عمق هر دوستی عشقی نهفته است و عمیق تر از این عشق وجودی ناب است که باعث تمام دوستی هاست و آن وجود خداست .................................. کاغذ مچاله ... می دونستین من و اینشتین و نیوتن و بیل گیتز و بتهوون و باخ و لئوناردو داوینچی و پیکاسو و میکل آنژ و منتسکیو و ابن خلدون و جبران خلیل جبران و شکسپیر و چارلی چاپلین و فرد آستر و رامبران چپ دست هستیم منبع: ۳۰مرداد، ویژه نامه نسل سوم، چام چم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
سرد و سوزنده صدایم می زند می کشد دستی به سویم ترسناک می زند فریاد اسمم را وزین ترسناک است، ترسناک است، ترسناک در سیاهی غوطه ور گردیده ام از هراسش می روم سوی دگر می زند زنجیر بر پای چپم می کشد با دست آن پای دگر زور بازویش امانم برده است می کنم خود را زدستانش رها ناگهان نوری از آن سوی دگر می برد با خود دو چشمان مرا لنگ لنگان، با دو پای ناتوان می روم سویش به امید نجات می کشانم این تن فرسوده را بهر نزدیکی به آن نور حیات تا رساندم دست خود را در برش ناگهان دستی دو چشمم باز کرد آه، آن شب در کنار زندگی مرگ با من دست و پنجه نرم کرد خواسته بودین که از حال و احوال خودم براتون بنویسم، اینم یه شعر از حال و احوال خودم! به نظرتون چطوره؟ می دونم خالی از اشکال نیست پس لطف کنین هر چی به نظرتون می رسه که کمبود داره بهم بگین. .................................................. با عرض پوزش چند روزی خونمون خیلی شلوغه و من نمی تونم آپ، به بزرگیتون ببخشید. سعی می کنم هر وقت تونستم آپ کنم ممنون از توجه تون تا چند روز خوش باشید!!!!از دستم راحت شدید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
شب شده. به آخر شب رسیدیم. اینجا دیگه آخر شبه.حال همه گرفتس.حسن از بیکاری ترانه می خونه" غم اومده خونه ی من.... مهدی هنوز داره درس می خونه. ماشاا... چه انرژی داره. ابی هم هنوز بی خیال آنالیز نشده. سرش تو کتابه. اما من دیگه حال ندارم. گذاشتم کنار. دارم می نویسم. دیگه می خوام بخوابم. اما نمی تونم. از هول امتحان پس فردا. هنوز لای کتابشو باز نکردم. دو هفتس از خوابگاه بیرون نرفتم. دارم می ترکم. آدم اینجا مریض می شه. افسردگی می گیره. هر روز چیزای تکراری می بینه. دو تا راهرو، چار تا اتاق، دو تا درخت تو حیاط، نگهبان خوابگاه، یک روز در میون امتحان، چند تا کلاس خالی و ... فرجه خیلی کسل کننده بود. هیچ کس تو خوابگاه نمونده بود. فرجه ی اولی بود که می موندم. وقتی حالمون می گرفت من و حسن سرمون رو از پنجره بیرون می بردیم و داد می زدیم و می خوندیم"آخ یکی بود یکی نبود. یه عاشقی بود که...."شاید خالی بشیم. اما چه فایده. چند دقیقه بعد همون آش و همون کاسه . شهر شده بود شهر مرده ها. تو این شهر مرده آدم از زندگی سیر میشه.نمی دونم چطوری میشه توش زندگی کرد. آدم دیوونه می شه. اگه این چارتا دوست و رفیق نباشن از تنهایی دق می کنی. نه یه پارک درست حسابی. نه یه جا واسه تفریح. نه هیچی، هیچی، هیچی....
اینم یه مورد از اون حرفای دل که صحبتش شد. البته این نوشته مال دو سه سال پیشه. اولای دانشجویی. اگه حرفی چیزی توش هست که بعضیا دلخور میشن بذارن به حساب اقتضای زمانش چون نخواستم توش دستکاری کنم. منتظرم باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
*عزیزی بهم گفت: " واسه این از وبت خوشم میاد که حرف دلت رو میزنی". ولی بهم نگفت: حرف دل یعنی چی؟* نمی دونم منظورش چی بود ولی دلم خواست اینو بگم که این نوشته هایی که گاهی اوقات می بینیدشون از کجا میان؟واقعیت اینه که گاهی اوقات دلم می خواد در مورد یه چیز خاصی بنویسم. یعنی مثلا تو خیابون که دارم راه می رم یدفه یاد یه چیز خاص میافتم و توی ذهنم می مونه تا یه روز که همه ی حرفام جور شد بنویسمشون. حالا به این حرف دل می گن یا نه نمی دونم؟! یه نمونه از این نوشته هارو می تونید ببینید. ....به آسمان نگاه می کرد. دستانش را از هم باز کرده بود و دو طرف خودش نگه داشته بود. سرش را به عقب رها کرده بود. کفش هایش را با پاهایش جفت کرده بود و مرتب با پنجه هایش به زمین می کوبید. صندلی فلزی قدیمی زنگ زده ی پارک محکم در زمین سفت شده بود. آثاری از رنگ سیاه هنوز روی آن باقی مانده بود ولی دیگر کاملا رنگ پریده و زنگ زده شده بود. همین طور که به آسمان نگاه می کرد چند تا پرنده تیره رنگ و درشت اندام که بیشتر شبیه کلاغ بودند ولی صدای دیگری داشتند از بالای سرش گذشتند. خورشید پشت ابرهای سیاه رفته بود و هوا گرفته به نظر می رسید. تنها گاهی اوقات بیرون می آمد که همان وقت هم درخت کاج بلند پشت صندلی سایه ی سیاهی بروی صندلی می انداخت و از رسیدن نور به آنجا جلوگیری می کرد. خیره به آسمان در فکر فرو رفته بود که ناگهان صدایی به گوشش رسید. سرش را به جلو کشید تا نگاهی بیندازد. صدا گفت:"ببخشید آقا ، ساعت چنده؟" صدا خیلی خشن بود دنبال صدا را که گرفت مردی را دید. جثه ای بزرگ با دستان دراز و قد بلند، موهای نیمه ریخته که پیشانی بلندی برای صورت درست کرده بودند داشت. ولی همان موهای باقی مانده هم درهم ریخته و نامرتب بودند، پیراهنی مشکی و شلواری روشنتر، نزدیک به خاکستری پوشیده بود. کفش هایش آنقدر بزرگ بودند که فکر کرد نصفش خالیست. اما به صورتش که نگاه کرد به چهره ای زمخت و خشن تر برخورد. صورتی فشرده و درهم. پیشانی، پر از چین و چروک بود که در میان ابروان سرازیر می شد. ابروان مشکی و پرپشت ولی کوچکش سایه ای ضخیم روی چشمان گود رفته اش می انداختند و بینی پهن شده روی صورت با سوراخ های بیضی کشیده در بالای سیبیل های آویزان روی لبهای خشک و چاک خورده وصورتی تراشیده شده با جای زخم روی گونه ها گویی روی صورتش کنده کاری شده باشد، در کل چهره ای کاملا ترسناک ایجاد کرده بودند. جواب داد:" س..س..ساعت پنج و نیمه".آنقدر ترسیده بود که به سرعت سرش را به حالت قبلی برگرداند تا خودش را بی خیال نشان بدهد. اما صدا دوباره آمد و ترس را چند برابر کرد: "می شه اینجا بشینم؟" نمی دانست چه بگوید. اگر جواب مثبت می داد معلوم نبود چه ماجرایی در انتظارش خواهد بود و اگر جواب منفی می داد مشخص می شد که ترسیده و از آن چهره ی ترسناک چه کارها که انتظار نمی رفت. در همین فکر بود که ناگهان صندلی تکان شدیدی خورد و او را به خودش آورد. از فشار و ضربه ی آن اندام بزرگ صندلی به آن محکمی به لرزه افتاده بود. مرد بدون اینکه منتظر جوابش بماند روی صندلی نشسته بود و دیگر کار از کار گذشته بود. مرد روی صندلی نشسته بود.... توی نوشتن خیلی مشکل دارم. هم توی شروع کردن، هم توی ادامه دادن و هم توی تمام کردن. خلاصه یه جورایی اصلا بلد نیستم بنویسم. اگه پیشنهادی دارین حتما بهم بگید خوشحال می شم. اگرم اصلا به درد نوشتن نمی خورم اونم بگید. خلاصه رک باشید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط 64 |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
…در نوازشهای باد
در گل لبخند دهقانان شاد در سرود نرم رود خون گرم زندگی جوشیده بود نوشخند مهر آب آبشار آفتاب در صفای دشت من کوشیده بود شبنم آن دشت از پاکیزگی گوییا خورشید را نوشیده بود… |
| پیوندهای روزانه |
|
وبلاگ مازیار ناظمی سایت رسمی مصطفی مستور مرکز کد آهنگ برای وبلاگتون آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|